فسقلی ما

امسال عید بوی عید نمیدهد.

وقتی بزرگتری که همه بچه ها را دور خودش جمع میکرد و کوچیک و بزرگ برایش یکسان بود.

پیرمردی که با وجود سن بالا با کودک کودکی میکرد با جوان جوانی و با همسن خودش مثل خودش رفتار میکرد و با عروس و دختر  و پسر و دامادش و نوه و نتیجه همه و همه مهربون بود حتی اگه بی مهری میدید.

مردی که پس از مرگ زنش برای همه بچه ها هم نقش مادری رو بازی میکرد و هم پدری دلسوز بود.

از بین بچه هاش پرواز کنه و بره دیگه عید لذتی نداره .

ما هرسال و و البته هروقت که میشد همه خونه پدربزرگ دور هم جمع می شدیم و آخ که چه کیفی داشت شوخی ها و طنازی هاش.

امسال هم مثل هرسال به آرزوش جامه عمل پوشوندیم و دور هم جمع شدیم تا جای خالیش توی دلمون سبز بشه .البته چون امسال اولین سالی بود که بابا روز قبل عید و روز عید شیفت نبود ما سه نفر تحویل سال رو خونه خودمون موندیم و بعد تحویل سال رفتیم خونه بابابزرگ.تحویا سال ساعت 2و 58 دقیقه روز دوشنبه 30 ام اسفند بود. من و تو تا سوم عید اونجا بودیم و بابا برگشت سرکار.

حسابی با دختر عموهای مامان بازی کردی.وقتی اسماء اینا خواستن برن خونشون گفتی ماهم بریم خونه و حسابی کلافه شدی ولی خوب با زهره می شد بازی کرد و دل از بازی کردن نذاشتی.

 

 




[ موضوع : 4 تا 5 سالگی]
تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395 | 13:58 | نویسنده : مامان سایدا گلی |

تولدت بوی امید می دهد بوی شفا می دهد بوی نشاط می دهد.

یگانه دخترم روز میلادت روز باور زمینی شدن فرشتگان الهی است.

امسال چون تولدت با آخر ماه صفر یکی شده بود چند روز بعدش یعنی 11 ام برات تولد گرفتیم




[ موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : پنجشنبه 11 آذر 1395 | 23:20 | نویسنده : مامان سایدا گلی |

دیروز که برات شلغم پخته بودم یه نگاه به من کردی یه نگاه به کارد میوه خوری کنار بشقاب گفتی مامان میتونم بگیرمش و شلغمو خرد کنم گفتم باشه سایدا اشکالی نداره و با حوصله و دقت همه رو خرد کردی تعدادی ریز خرد کردی تعدادی بزرگ کوچیک ها رو که خوردی رفتی کنار و گفتی بزرگها مال شماست. با وجود اینکه دلت بهش افتاده بود ولی نخوردی و هرچی اصرار کردم گفتی نه مال شماست.




[ موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : شنبه 8 آبان 1395 | 20:45 | نویسنده : مامان سایدا گلی |

مامان گوشتو بیار یه چیزی بگم میگم سایدا بلند بگو میگی آخه شصخیه.

میگی وای پنجره رو ببندین گخ و خاکه.

بریم کولر میفهمم منظورت تونل.

بریم توه آها منظورت کوهه.

فتر بتنم   یعنی فکر بکنم




[ موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : يکشنبه 11 مهر 1395 | 11:15 | نویسنده : مامان سایدا گلی |

هفته گذشته سه تایی راهی مازندران شدیم .چون تا حالا از مادری اینقدر دور نشدی اولش فکر کردی یک سفر یک روزه است و شبش به خونه برمی گردیم. ولی وقتی فهمیدی که برگشتنی در کار نیست شروع کردی به بهانه گرفتن و اذیت شدن.همش می گفتی منو بذارین ماشین برگردم. من حوصله ندارم. درگوشی حرف میزدی و با هیچکی ارتباط نمیگرفتی. بابا خیلی تلاش کرد که به ما خوش بگذره و انصافا بدور از دلتنگی های تو همه چی عالی و خوش گذشت. شهر نور و روستای انارجار با مهمون نوازی گرم عمو ابوالفضل و خانوادش بسیار عالی بود از اونجا به شهر نکا و دوست دیگه بابا رفتیم عمو حسین و از اونجا هم به ییلاق روستای برما رفتیم و واقعا از هوا و طبیعتش لذت بردیم بعد همگی رفتیم ساحل دریا توی شهر نور.روز بعد هم رفتیم نمک آبرود و رستورات آیلار که بسیار زیبا بود




[ موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : جمعه 9 مهر 1395 | 17:56 | نویسنده : مامان سایدا گلی |

سایدا گلی برای اولین بار به فستیوال موسیقی اومد و بعد از کمی سریع خوابش برد




[ موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : سه شنبه 30 شهريور 1395 | 23:07 | نویسنده : مامان سایدا گلی |

این ماهی که گذشت نزدیک به چندین عروسی دعوت بودیم و تو و درسا کلی شادی و رقص کردین و حالا دیگه با هر آهنگی شروع میکنی به رقصیدن




[ موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : جمعه 26 شهريور 1395 | 22:10 | نویسنده : مامان سایدا گلی |

مو هات خیلی خوشگل و فرنازیه  ولی نمیدونم چرا دوستش نداری و مرتب با برست باهاش ور میری.رفتی جلو آینه و مشغول شدی منم یک کم آب آوردم که بزنی به موهات تا راحت شونه بشه ذوق کردی که موهات صاف شد و تند تند شونه کردی دیگه موهات صاف شد و خوشحال و خندان بودی به محض این که موهات خشک شد با بغض برسو پرت کردی و گفتی دوباره فر شد که...........




[ موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : پنجشنبه 14 مرداد 1395 | 23:26 | نویسنده : مامان سایدا گلی |

هرکاری که توی روز باهاش برخورد کنی توی بازیهات هم همونارو پیاده میکنی مثل پارک رفتن بازار رفتن و حالا نوبت عروسی رفتنته

چون چند تا عروسی و عقد پشت سرهم رفتیم حالا مراسم عقد و عروسی داریم هر روز باید یه حوله بذاری روی سرمون یا اینکه برای عروس داماد فرضی دو طرف حوله رو بگیریم عروس خانم وکیلم عروس رفته گل بیاره عروس رفته گلاب بیاره و پشت سر این جملات میگی بله .همه نقش ها رو خودت ایفا میکنی و ما همراهیت میکنیم . بعد هم یک جعبه میاری و یک النگو یک انگشتر میگی و بعد به صورت مجازی توی هوا نقل و سکه میریزی




[ موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : جمعه 8 مرداد 1395 | 13:19 | نویسنده : مامان سایدا گلی |

از اونجا که خیلی دوست داری بری کلاس و مدرسه و من هنوز دلم نمیاد تو رو مهد بذارم تصمیم گرقتیم کلاس های مهد قرآنی ثبت نامت کنیم و از امروز کلاست شروع میشه.اینم عکس با روسری برای کلاست




[ موضوع : 3 تا 4 سالگی]
تاريخ : شنبه 2 مرداد 1395 | 18:57 | نویسنده : مامان سایدا گلی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد