سايداسايدا، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه سن داره
هیرادهیراد، تا این لحظه: 6 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

فسقلی ما

سیزده بدر93

امروز سیزده بدر بود و هوا به شدت سرد.ما تصمیم گرفتیم توی کوههای سمت چهارزبر بریم .خانواده عمو سیاوش هم به ما رسیدند.روز بسیارخوبی بود ولی غروب برگشتیم چقدر روزم تلخ و تار شد. با لبت خوردی لبه فرش خونه مادری و کلی از لبت خون اومد.سر همین قضیه بابا بامن دعوای بسیاربدی کرد. لبت باد کرد و اصلا سمت من نیومدی. ...
13 فروردين 1393

سایدا جون و خونه تکونی عید

مامان قربونت بره اینقدر سریع حرکت ضد حمله انجام میدی. تا میخوام برم سمت یک کاری میبینم تو هدف منو در نظر گرفتی و قبل از خودم شروع کردی. دیشب هم تا پله مادری رو آوردیم توی اتاق دیدم شروع کردی سریع از پله ها بالا رفتن    ...
6 اسفند 1392

چله زمستون

چله بزرگ زمستون از اول دی شروع میشه و تا 10 بهمن ادامه داره با خودش برف و سرما میاره و آغزگر زمستونه هوا به شدت سرد میشه و مردم زیر کرسی جمع میشن و شروع میکنن به روایت قصه هاشون. اواخر چله بزرگه که مردم دیگه فکر میکنن زمستون داره تموم میشه چله کوچیکه با داد و بیداد و سرمای شدید و برف زیادی از راه میرسه . از 10 بهمن تا 30 بهمن چله کوچیکه است از قدیم میگن که چله کوچیکه وقتی که از راه میرسه و شروع میکنه به برف باریدن میگه اگه فرصت چله بزرگه رو داشتم کاری میکردم که کره اسب توی شکم مامانش یخ ببنده,حیف که پشت سرم شله و قدرتمند نیست و من زود تموم میشم. خلاصه حسابی زورش رو میزنه که ثابت کنه بابا ما هم میتونیم ولی زودی تموم میشه و ...
15 بهمن 1392

با دخترم برای دخترم

راه که میروی ، عقب می مانم نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم میخواهم ردپایت را هیچ کس در آغوش نکشد … تو فقط برای منی ---------------------------------------------------------------------------------- چه حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی .. یکی که بهش اعتماد داری .. بهت اعتماد داره .. از دلتنگی هاش برات میگه .. از دلتنگی هات براش میگی .. آروم میشه .. آروم میشی .. حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه .. این حس مثل قطره های باران پاکه ..  ---------------------------------------------------------- مثل عکاســی ماهر نگاهت میکنم… از نزدیک ترین زاویه ممکن، و...
7 بهمن 1392

حرف زدنها و راه افتادن دختری

قربون راه رفتنت برم که اولش با ترس بلند میشی یه کم وای می ایستی بعد با زانوی لرزانت قدمهای کوچیکت رو برمیداری و با کلی تلو تلو کردن با صورت میخوری زمین . کافیه ما هولت کنیم و بگیم سایدا دیگه ذوق زده میشی و راه رفتن از یادت میره.خودت رو به پشت میکشی و همونجا راه رفتن از یادت میره . الانم که آب بابا و ماما و عمه رو راحت میگی میگم قلبم کیه میگی نه  میخوای بگی آره یا بگی نه هردو تاش رو میگی نه ولی خوب با حرکت سرت ما میفهمیم منظورت کدومشه
5 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فسقلی ما می باشد