فسقلی ما

برنده شدن در جشنواره نی نی و طبیعت

دختر نازم اینقدر تلاش میکنه که موفق بشه این بار در جشنواره عکس نی نی ها باکمک دوستای مامان و بابا و خونواده رای خوبی براش جمع کردیم ولی چون زمان کمی در دست داشتیم با 63 رای نتونستیم در رای مردمی برنده بشیم ولی در رای هیئت داوران 6 ام شد سایدای من ...
23 خرداد 1394

سیزده بدر با سایدا

امسال نوروز همه چی برات تازگی داشت تا می گفتیم سفره هفت سین میگفتی بریم خونمون سفره هفت سینمون اونجاس. به سفره هفت سین همگی دقت می کردی و میگفتی ماهی دارن.سیزده بدر هم که به ایوان رفتیم و اونجا کلی خوش گذروندی. با سنگ خونه درست کردی,چاله کندی,نون پختی و کلی حال کردی
13 فروردين 1394

نوروز 94

عیدتون مبارک امسال عید ساعت 2:15 شب بود. ما خونه بابایی بودیم چون بابا نبود.ساعت 12 شب رفتی حموم و لباس نوهاتو پوشیدی و منتظر تحویل سال شدی.غروب تخم مرغ سفره هفت سین رو رنگ کردی ولی شب دیدیم نشستی داری پوستشو میگیری و مشغول خوردنی.سر قرآن رفتی و شروع به دعا کردی. تا ساعت 1:30 دوام آوردی ولی بعد خوابت گرفت و رفتی خوابیدی.ایشالا سالت پر از نور و خوشی باشه دلبند مامان ...
1 فروردين 1394

چهارشنبه سوری

امسال چهارشنبه سوری بابا طبق سنوات گذشته شیفته و ما بدون اون چهارشنبه سوری رو برگزار کردیم . ایشالا همه غصه ها و ناراحتی هات توی آتیش چهارشنبه سوری بسوزه. توهم عاشق پریدن روی آتیش بودی و مرتب از من میخواستی که تو رو از روی آتیش بپرونم و بگم زردی سایدا از تو سرخی تو از سایدا کلی هم فشفشه بازی نمودی ذوقت تماشایی بود. ...
26 اسفند 1393

2 سالگی خداحافظی با ....

2 سالگی خیلی سن عجیبیه و کوچولوهامون باید در عین کوچکی و مظلومی خیلی سختی ها رو متحمل بشن و با خیلی چیزها خداحافظی کنن.شیر مادر,پوشک,قطره های روزمره(که البته این یکی خوشحالشون) میکنه. و خلاصه از نوزادیشون فاصله می گیرن . مادرها نیز این وابستگی و دلبستگی و نزدیکی به بچه هاشونو مقداری از دست می دن.
13 دی 1393

پایان شیرخوارگی سایدا

از یکی دوماه قبل از دو سالگیت دیگه زیاد شیر نمیخوردی و فقط شبها می اومدی سراغم یا موقعی که میخواستی بخوابی یا از چیزی میترسیدی می اومدی آغوشم و سفت منو میگرفتی و شروع میکردی به شیر خوردن. به همین خاطر همه به خصوص باباجون اصرار داشتند که حالا حالاها از شیر نگیرمت و بزارم پای خودت و هروقت گفتی مامان شیر نمیخوام من هم بی خیال بشم. تا اینکه پنجشنبه (2 سال و 1 ماه و 5 روزگیت)همینجوری گفتم سایدا درد می کنه و بوف بوف . دیدم دویدی طرف مادری و به اون پناه بردی و شروع کردی به گریه کردن و فکر کردی خودت مقصری. دیگه سمت من نیومدی, من هم چون باباجون سرکار بود و نبود که غر بزنه فرصت رو غنیمت شمردم و چون دیدم غذا خوردنت کم شده و اذیتی دیگه عزمم رو جزم کردم ...
13 دی 1393

خداحافظ پوشک

امروز روز سایداست و قراره کلی خوش بگذرونه صبح با سایدا خانوم رفتیم سرخاک و از اونجا رفتیم پارک نزدیک میدان شهدا که پربود از مرغابی و سایدا به اونها غذا داد. بعد رفتیم پارک تا سرسره بازی و تاب تاب بازی کنی . به زور پوشکت کردم و راضی نبودی . توی این فاصله پوشکت کاملا خشک بود و اذیت شدی و اینگونه بود که برای آخرین بار پوشک پوشیدی. بعد از ظهر رفتیم به گردش و آتیش بازی بدووووووووووووووون پوشک . البته بگم تو از همون لحظه ای که دنیا اومدی هروقت پوشکت می کردیم خرابکاری نمیکردی و به محض باز کردن پوشک اقدام میکردی و از 4 ماهگی هرموقع دستشویی داشتی گریه و زاری میکردی و منو متوجه میکردی ولی خوب من میترسیدم سرما بخوری به همین خاطر هروقت مهمونی یا ...
30 آذر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فسقلی ما می باشد