فسقلی ما

تولدت مبارک

چه لذت بخشه تولد عزیز دردونه مامان وبابا. امسال تصمیم گرفتیم برای عکس اتلیه ات لباس یک فرم بپوشیم و عکس بندازیم .با هم صبح به آرایشگاه رفتیم تو هم با دقت نگاه میکردی و ساکت نشسته بودی میگفتی میخواد منو خانمی کنه گفتم آره و از اونجا به آتلیه رفتیم و شب هم همه شام دعوت بودند طبق سنت هرساله دایی حالش زیاد خوب نبود ولی چون من به همه هشدار داده بودم کسی مریض نشه طفلکی به روی خودش نیاورد و تا آخر مراسم صبر کرد. ...
6 آذر 1394

هرماه تولد میگیری

هروقت یادت میفته میگی با تولدمه و برام کیک بگیر بابا دیروقت هم باشه سریع میره بیرون یک کیک برات میگیره و تولد و حتی شمع فوت کردن و عکس گرفتن هم داریم این عکسها از شهریور و مهر و الآنت گرفتم                                     ...
28 آبان 1394

محرم94

امسال محرم خوبی نبود کلا محرم ها تو خانواده ما حال و هوای غمگینی داره. خاله فاطمه مریض بود و درسا پیشمون بود. ما هرجا شمع روشن میکردیم تو فکر میکردی تولده و سریع فوتش میکردی. تا اینکه اجازه دادی این شمع تا آخرش بسوزه با این طبل و زنجیری هم که بابا برات خریده آتیش میسوزونی    ...
1 آبان 1394

دانشگاه رفتن مامان

امسال دانشگاه قبول شدم و به اصرار بابا ثبت نام کردم خیلی تمایل نداشتم چون به اندازه کافی ازت دور بودم حالا بشینم درس خوندن و دیگه هیچ. ولی خوب قراره اگه خدا کمک کنه واحد زیاد بردارم و یک ساله درسمو تموم کنم که حداقل کلاس رفتن نداشته باشم و بقیه وقتمو بذارم برای پایان نامه نوشتن.امیدوارم با هم به توافق برسیم دردونه.از امروز هم که کلاسها شروع میشه
11 مهر 1394

سفر به زنجان و ابهر

امروز با بابا برای گرفتن مدرک ارشدش راهی زنجان شدیم و از گنبد سلطانیه و شهر ابهر و خرمدره و شرکت مینو رد شدیم اینقدر شکلات و کاکائو خرید کردی که نمیدونم اینها رو چجوری میخوام بدم بهت که بخوری.    ...
10 مهر 1394

سیرک

امشب با آجی درسا رفتیم سیرک اولش که خیلی توی صف بودیم تا داخل شدیم وقتی هم که رفتیم داخل همش به فکر ورجه وورجه بودین و به بهانه های مختلف میرفتین بیرون و به طناب و وسایل اونجا آویزون میشدین خدا رحم کنه تقلید حرکات خطرناک رو درنیارین ...
7 مهر 1394

اولین شب دوری من و سایدا

دیروز عصر قرارشد  ماموریت به تهران برم و شب گذشته سایدای گلم پیشم نبود وای چه سخته تا صبح هزار بار فکر کردم سایدا پیشم خوابیده و بیدار میشدم و میدیدم نیست چند بار بیدار شدم و خواستم براش آب بیارم. مامان واقعا آرامش ندارم بدون صدای نفسهات ولی قول میدم هرچی خواسته بودی برات بخرم
25 شهريور 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فسقلی ما می باشد