فسقلی ما

اولین شب دوری من و سایدا

دیروز عصر قرارشد  ماموریت به تهران برم و شب گذشته سایدای گلم پیشم نبود وای چه سخته تا صبح هزار بار فکر کردم سایدا پیشم خوابیده و بیدار میشدم و میدیدم نیست چند بار بیدار شدم و خواستم براش آب بیارم. مامان واقعا آرامش ندارم بدون صدای نفسهات ولی قول میدم هرچی خواسته بودی برات بخرم
25 شهريور 1394

برنده شدن در جشنواره نی نی و طبیعت

دختر نازم اینقدر تلاش میکنه که موفق بشه این بار در جشنواره عکس نی نی ها باکمک دوستای مامان و بابا و خونواده رای خوبی براش جمع کردیم ولی چون زمان کمی در دست داشتیم با 63 رای نتونستیم در رای مردمی برنده بشیم ولی در رای هیئت داوران 6 ام شد سایدای من ...
23 خرداد 1394

سیزده بدر با سایدا

امسال نوروز همه چی برات تازگی داشت تا می گفتیم سفره هفت سین میگفتی بریم خونمون سفره هفت سینمون اونجاس. به سفره هفت سین همگی دقت می کردی و میگفتی ماهی دارن.سیزده بدر هم که به ایوان رفتیم و اونجا کلی خوش گذروندی. با سنگ خونه درست کردی,چاله کندی,نون پختی و کلی حال کردی
13 فروردين 1394

نوروز 94

عیدتون مبارک امسال عید ساعت 2:15 شب بود. ما خونه بابایی بودیم چون بابا نبود.ساعت 12 شب رفتی حموم و لباس نوهاتو پوشیدی و منتظر تحویل سال شدی.غروب تخم مرغ سفره هفت سین رو رنگ کردی ولی شب دیدیم نشستی داری پوستشو میگیری و مشغول خوردنی.سر قرآن رفتی و شروع به دعا کردی. تا ساعت 1:30 دوام آوردی ولی بعد خوابت گرفت و رفتی خوابیدی.ایشالا سالت پر از نور و خوشی باشه دلبند مامان ...
1 فروردين 1394

چهارشنبه سوری

امسال چهارشنبه سوری بابا طبق سنوات گذشته شیفته و ما بدون اون چهارشنبه سوری رو برگزار کردیم . ایشالا همه غصه ها و ناراحتی هات توی آتیش چهارشنبه سوری بسوزه. توهم عاشق پریدن روی آتیش بودی و مرتب از من میخواستی که تو رو از روی آتیش بپرونم و بگم زردی سایدا از تو سرخی تو از سایدا کلی هم فشفشه بازی نمودی ذوقت تماشایی بود. ...
26 اسفند 1393

2 سالگی خداحافظی با ....

2 سالگی خیلی سن عجیبیه و کوچولوهامون باید در عین کوچکی و مظلومی خیلی سختی ها رو متحمل بشن و با خیلی چیزها خداحافظی کنن.شیر مادر,پوشک,قطره های روزمره(که البته این یکی خوشحالشون) میکنه. و خلاصه از نوزادیشون فاصله می گیرن . مادرها نیز این وابستگی و دلبستگی و نزدیکی به بچه هاشونو مقداری از دست می دن.
13 دی 1393

پایان شیرخوارگی سایدا

از یکی دوماه قبل از دو سالگیت دیگه زیاد شیر نمیخوردی و فقط شبها می اومدی سراغم یا موقعی که میخواستی بخوابی یا از چیزی میترسیدی می اومدی آغوشم و سفت منو میگرفتی و شروع میکردی به شیر خوردن. به همین خاطر همه به خصوص باباجون اصرار داشتند که حالا حالاها از شیر نگیرمت و بزارم پای خودت و هروقت گفتی مامان شیر نمیخوام من هم بی خیال بشم. تا اینکه پنجشنبه (2 سال و 1 ماه و 5 روزگیت)همینجوری گفتم سایدا درد می کنه و بوف بوف . دیدم دویدی طرف مادری و به اون پناه بردی و شروع کردی به گریه کردن و فکر کردی خودت مقصری. دیگه سمت من نیومدی, من هم چون باباجون سرکار بود و نبود که غر بزنه فرصت رو غنیمت شمردم و چون دیدم غذا خوردنت کم شده و اذیتی دیگه عزمم رو جزم کردم ...
13 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فسقلی ما می باشد