فسقلی ما

تولدت مبارک

چه لذت بخشه تولد عزیز دردونه مامان وبابا. امسال تصمیم گرفتیم برای عکس اتلیه ات لباس یک فرم بپوشیم و عکس بندازیم .با هم صبح به آرایشگاه رفتیم تو هم با دقت نگاه میکردی و ساکت نشسته بودی میگفتی میخواد منو خانمی کنه گفتم آره و از اونجا به آتلیه رفتیم و شب هم همه شام دعوت بودند طبق سنت هرساله دایی حالش زیاد خوب نبود ولی چون من به همه هشدار داده بودم کسی مریض نشه طفلکی به روی خودش نیاورد و تا آخر مراسم صبر کرد. ...
6 آذر 1394

دانشگاه رفتن مامان

امسال دانشگاه قبول شدم و به اصرار بابا ثبت نام کردم خیلی تمایل نداشتم چون به اندازه کافی ازت دور بودم حالا بشینم درس خوندن و دیگه هیچ. ولی خوب قراره اگه خدا کمک کنه واحد زیاد بردارم و یک ساله درسمو تموم کنم که حداقل کلاس رفتن نداشته باشم و بقیه وقتمو بذارم برای پایان نامه نوشتن.امیدوارم با هم به توافق برسیم دردونه.از امروز هم که کلاسها شروع میشه
11 مهر 1394

اولین شب دوری من و سایدا

دیروز عصر قرارشد  ماموریت به تهران برم و شب گذشته سایدای گلم پیشم نبود وای چه سخته تا صبح هزار بار فکر کردم سایدا پیشم خوابیده و بیدار میشدم و میدیدم نیست چند بار بیدار شدم و خواستم براش آب بیارم. مامان واقعا آرامش ندارم بدون صدای نفسهات ولی قول میدم هرچی خواسته بودی برات بخرم
25 شهريور 1394

برنده شدن در جشنواره نی نی و طبیعت

دختر نازم اینقدر تلاش میکنه که موفق بشه این بار در جشنواره عکس نی نی ها باکمک دوستای مامان و بابا و خونواده رای خوبی براش جمع کردیم ولی چون زمان کمی در دست داشتیم با 63 رای نتونستیم در رای مردمی برنده بشیم ولی در رای هیئت داوران 6 ام شد سایدای من ...
23 خرداد 1394

نوروز 94

عیدتون مبارک امسال عید ساعت 2:15 شب بود. ما خونه بابایی بودیم چون بابا نبود.ساعت 12 شب رفتی حموم و لباس نوهاتو پوشیدی و منتظر تحویل سال شدی.غروب تخم مرغ سفره هفت سین رو رنگ کردی ولی شب دیدیم نشستی داری پوستشو میگیری و مشغول خوردنی.سر قرآن رفتی و شروع به دعا کردی. تا ساعت 1:30 دوام آوردی ولی بعد خوابت گرفت و رفتی خوابیدی.ایشالا سالت پر از نور و خوشی باشه دلبند مامان ...
1 فروردين 1394

چهارشنبه سوری

امسال چهارشنبه سوری بابا طبق سنوات گذشته شیفته و ما بدون اون چهارشنبه سوری رو برگزار کردیم . ایشالا همه غصه ها و ناراحتی هات توی آتیش چهارشنبه سوری بسوزه. توهم عاشق پریدن روی آتیش بودی و مرتب از من میخواستی که تو رو از روی آتیش بپرونم و بگم زردی سایدا از تو سرخی تو از سایدا کلی هم فشفشه بازی نمودی ذوقت تماشایی بود. ...
26 اسفند 1393

2 سالگی خداحافظی با ....

2 سالگی خیلی سن عجیبیه و کوچولوهامون باید در عین کوچکی و مظلومی خیلی سختی ها رو متحمل بشن و با خیلی چیزها خداحافظی کنن.شیر مادر,پوشک,قطره های روزمره(که البته این یکی خوشحالشون) میکنه. و خلاصه از نوزادیشون فاصله می گیرن . مادرها نیز این وابستگی و دلبستگی و نزدیکی به بچه هاشونو مقداری از دست می دن.
13 دی 1393

پایان شیرخوارگی سایدا

از یکی دوماه قبل از دو سالگیت دیگه زیاد شیر نمیخوردی و فقط شبها می اومدی سراغم یا موقعی که میخواستی بخوابی یا از چیزی میترسیدی می اومدی آغوشم و سفت منو میگرفتی و شروع میکردی به شیر خوردن. به همین خاطر همه به خصوص باباجون اصرار داشتند که حالا حالاها از شیر نگیرمت و بزارم پای خودت و هروقت گفتی مامان شیر نمیخوام من هم بی خیال بشم. تا اینکه پنجشنبه (2 سال و 1 ماه و 5 روزگیت)همینجوری گفتم سایدا درد می کنه و بوف بوف . دیدم دویدی طرف مادری و به اون پناه بردی و شروع کردی به گریه کردن و فکر کردی خودت مقصری. دیگه سمت من نیومدی, من هم چون باباجون سرکار بود و نبود که غر بزنه فرصت رو غنیمت شمردم و چون دیدم غذا خوردنت کم شده و اذیتی دیگه عزمم رو جزم کردم ...
13 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فسقلی ما می باشد